پگاه حوزه
(١)
یادداشت ؛ مردمشناسى فلسفى و پيشرفت - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
یادداشت ؛ باشگاههاى علمى؛ كار و همت مضاعف - غفورى نژاد محمد
٢ ص
(٣)
سپهر اسلامی و عربی -
٣ ص
(٤)
آئین شناخت ؛ تبلور نيهيليسم در نگاه نيچه - کیانی محمدحسین
٤ ص
(٥)
اندیشکده، پرسشها و مفاهيم كليدى در تحليل تجدد - خاکی قراملکی محمدرضا
٥ ص
(٦)
سیاست نامه ؛ بنيان و ساخت اجتماعى جنبش دانشجويى - شیرودی مرتضی
٦ ص
(٧)
کتابشناخت ؛ جهان کتاب - پرهیزگاری نیکو
٧ ص
(٨)
ادب و هنر، چند نامه در گره گاه ادبيات و سياست - لیمودهی رضا
٨ ص
(٩)
ادب و هنر، به انقلابى ديروز كه انتقام گذشته اش را از حال ما گرفت - مهدی نژاد امید
٩ ص
(١٠)
ادب و هنر، حرف هايى از سر ناچارى باجبّارخان خودمان - قزوه علی رضا
١٠ ص
(١١)
ادب و هنر، هواى هند، خاطرات را تغيير مىدهد؟ - کاکائی عبدالجبار
١١ ص
(١٢)
ادب و هنر، دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد؟ - قزوه علی رضا
١٢ ص
(١٣)
اطلاع رسانی، برگزيده تحولات سياسى ايران و جهان - ارکان فائزه
١٣ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - سپهر اسلامی و عربی

سپهر اسلامی و عربی


جست‌وجو از ماهيت غرب كار آسانى نيست؛ چرا كه دلالت‌هاى اين اصطلاح متنوع و متعدد است، به ويژه آن كه طرح پرسش پيرامون غرب هم زاده غرب و برآمده از غرب است كه از رهگذر بسط سلطه غرب بر ديگران تحقق يافته است. زيرا زادگاه حقيقى اين پرسش، غرب و دستاوردهاى اقتصادى و دستگاه‌هاى مادى و بنيان‌هاى فكرى آن است.
از اين رو تعامل جهان عرب با غرب در بستر رويارويى امپراتورى عثمانى و قدرت غربى اتفاق افتاد؛ تعاملى كه در آن موازنه قوا واژگونه شد و كار به جايى رسيد كه قدرتى كه در قرن شانزدهم و هفدهم خود را سرور همگان قرار داده بود، در نيمه دوم قرن هجدهم توان رويارويى با خزندگى غرب را در خود نمى‌ديد. در همان حال كه امپراتور عثمانى »مرد بيمار« اروپا خوانده مى‌شد، قدرتى غربى به راه افتاده بود كه به اراده سلطه بر طبيعت و انسان و شايستگى علومى كه همه مقدسات دينى را در مى‌نورديد، ايمان داشت. زيرا حضور عملى مستقيم و غيرمستقيم غرب به لحاظ فكرى و مادى در كشورهاى عرب، عرب‌ها را به پرسش از غرب و انديشيدن در چگونگى تعامل با اين قدرت مطلق واداشت. اين قدرت مطلق به شكل خطرى درآمده بود كه بايد متوقفش مى‌كردند و راه‌حل‌هاى غلبه بر ناتوانى خويش را مى‌جستند و در برابر دخالت فرآيند غرب ايستادگى مى‌كردند. در اين بستر، ره‌يافت‌ها و نظريه‌هايى در باب تعيين ماهيت غرب ترسيم شيوه‌هاى تعامل با آن و الگوى رابطه درست عرب‌ها با غرب ظهور يافت.
ايستارهاى متداخل و متفاوتى سر برآوردند، چندان كه »ايستار نسبت به غرب حالت نزاع با غرب و در همان حال براى غرب به خود گرفت. چرا كه عرب‌ها اگرچه غرب را از حيث استعمار دشمن خود مى‌دانستند، اما با نمودهاى ترقى غرب موافق بودند.
در اينجا پرسش اين است كه هشام شرابى، غرب را چگونه شناخته است؟ و آيا نظريه‌اى متفاوت از ديگر نظريات عرضه كرده است؟

غرب / استعمار
سيمايى كه هشام شرابى از رابطه ميان غرب و شرق به دست مى‌دهد، دورنماى سيماى توطئه‌اى مستمر ضد شرق را دارد. زيرا امپرياليسم و استعمار و صهيونيسم در نگاه شرابى، حلقه‌هايى از يك زنجيره از توطئه‌ها است كه غرب بر ضد شرق به راه انداخته است و همين وضع سبب شده تا شرابى احساس »نفرت و خشم و دلگيرى خود را از بيگانه‌اى كه ما را در خاك وطن خودمان با سبب و بى‌سبب تحقير مى‌كند، ابراز مى‌كند.(١)

١. انواع استعمار
به نظر مى‌رسد كه استعمار دو وجه دارد؛ يكى آشكار و هويداست كه در استيلا به مدد قدرت و ارتش و سركوب تجسم مى‌يابد كه استعمار مستقيم است و ادوارد سعيد آن را چنين معرفى كرده است:
اما استعمار Cohisation همان است كه شهرك‌هايى را در قطعاتى از سرزمين ديگران كاشته است.(٢) گونه و وجه دوم استعمار، ناآشكار است و مى‌توان آن را از نفوذ اقتصادى و فرهنگى و سياسى‌اى كه وابستگى و تن‌دادگى از آن زاده مى‌شود، شناخت. اين گونه از استعمار با عنوان امپرياليسم شناخته مى‌شود كه مقصود از آن: ممارست نظرى و وجهه نظرى است كه مركز توسعه يافته مسلط نسبت به قطعه‌اى از سرزمين ديگران دارد و اين را تداوم مى‌دهد، چندان كه به حوزه فرهنگ عمومى و رفتارهاى سياسى و ايدئولوژيك و اقتصادى معين هم مى‌كشند.
هشام شرابى به روشنى ميان »كشورهاى مستعمره« و »كشورهاى وابسته« تفكيك و تمييز مى‌نهد. او ليبى و الجزاير را در گذشته و فلسطين را در وضع كنونى‌اش از گروه نخست مى‌شمارد، مقصود شرابى از استعمار مستقيم، وطن گزينى جاخوش كردن در سرزمين ديگران (استيطان) است؛ بدين گونه كه يك كشور، كشور ديگرى را به سرزمين خود ملحق مى‌كند، چنان كه فرانسه با الجزاير و ايتاليا با ليبى و تازگى يهوديان با فلسطين انجام دادند. شرابى، وطن گزينى (استيطان) را بالاترين رده استعمار مى‌داند، زيرا استعمارگر مى‌كوشد ساكنان اصلى را ريشه كن كند و بر املاك آنان چنگ افكند و آن‌ها را كوچ دهد و اين همان سياستى است كه يهوديان در تعامل با فلسطينى‌ها در پيش گرفتند. و استعمار چه به طور مستقيم و چه در شكل غيرمستقيم، مفاهيمى مانند چيرگى و سلطه و بهره‌كشى و سركوب و اشغال و استيلا را دارد. و لوازم و پيايندهاى اين‌ها كه مراتب مختلف رد و وجوه و روش‌هاى متنوع مقاومت است، مبناى پيوند ميان شرق و غرب و تعيين كننده روابط ميان اين دو قطب تمدنى بوده است. چرا كه دخالت مستقيم بيگانگان كه كشورهاى عربى شاهد آن بوده‌اند، ريخت‌ها و شكل‌هاى متعددى داشته است كه بخشى از آن در شكل استيطان و بخش ديگرى در شكل قيموميت و بخشى هم با بهانه حمايت ولى با اسباب و اهداف خاص بوده است.
به اين ترتيب، مى‌توان انواع سلطه غربى را در مفهوم »استعمار« خلاصه كرد كه خود به شبه استعمار و استعمار مستقيم شاخه مى‌شود. شبه استعمار، سيطره زمان دار است كه قدرت‌هاى غربى از رهگذر آن در پى تحقق اهداف اقتصادى هستند و استعمار مستقيم همان استيطان يا وطن‌گزينى است كه هدف از آن نابودسازى ساختار اجتماعى و ريشه كنى يك جامعه بومى است. زيرا در دوره زمانى كوتاه دست ساكنان استعمار شده از املاك خود كوتاه و از ريشه‌هاى خود جدا و به مناطق ديگرى از كشور (استعمارگر) كوچ داده مى‌شوند تا در سايه لطف و عنايت قدرت اشغالگر قرار گيرند. اما نوع دوم از سلطه غرب بر كشورهاى عرب، استعمار غيرمستقيم است كه در عصر كنونى رواج بيشترى دارد و با نام امپرياليسم شناخته مى‌شود، كه دنباله استعمار مستقيم است، اما تفاوتش با آن در ابزارها است، از آن رو كه امپرياليسم، شرق را از راه جنگ اشغال نكرده و با استفاده از ابزارهاى قدرت، ساكنان اصلى اين مناطق را تحت سلطه خود در نياورده است. بلكه با نفوذ مخفى، عرب‌ها را به وابستگى و تن دادن به سلطه مستمر غرب كشانده است. بدين ترتيب استعمار و امپرياليسم در اهدافى كه براى دست‌يابى به آن اهداف، غرب، شرق را تحت سلطه خود درآورده و روابط دو طرف نيز بر همان مبنا شكل گرفته، با هم تلاقى مى‌يابند. به اين ترتيب به تعبير شرابى »امپرياليسم - بر خلاف استعمار - صرفاً كنشى ساده از كنش‌هاى انباشتى و اكتسابى نيست، بلكه حالتى تمدنى است كه مبتنى بر تسلط و غلبه است و هدف آن به فقر و جهل كشاندن است.

٢. تجليات استعمار
توصيف غرب به »استعمار« كارى شگفت‌آور نيست. زيرا غرب، غالباً با عنوان ستيزه‌گر و متجاوز كه رمز دشمنى و انحصارطلبى و سلطه است شناخته مى‌شود و عادتاً هم رتبه مفاهيمى مانند تسلط و اجبار قرار مى‌گيرد.
شرابى، غرب را به عنوان استعمار سلطه‌گر و منبع ترس و احتراز معرفى مى‌كند و بر آن است كه هجوم استعمارى غرب به عرب‌ها، آغاز نزاع ميان دو طرف نبوده است، بلكه ريشه اين نزاع را به جنگ‌هاى صليبى برمى‌گرداند. وى مى‌گويد: خاطره صليبى‌ها دوباره احيا شده و مسلمانان فراخوانده شده‌اند كه براى دفاع از حق بسيج و تجهيز شوند و مفهوم جهاد مقدس بار ديگر احيا شده و چالشى كه غرب طرح كرده، به علت مقايسه روشن آن با صليبى‌ها، درون مايه مشخصى يافته است. زيرا جنگ‌هاى صليبى نقش مهمى در رنگ ايدئولوژى دينى بخشيدن به اشغالگران اروپايى داشته است، كه رابطه ميان غرب و عرب‌ها را به سوى چالش دينى‌اى كشانده كه هدف غرب از آن نابودى اسلام و مسلمانان و نشاندن اديان ديگر به جاى آن است. از اين رو وى استعمار را هجومى تبشيرى (ميسيونرى) مسيحى يهودى مى‌داند كه غرب مى‌خواهد از رهگذر آن، انتقام خود را از صلاح الدين ايوبى بگيرد. »غربى‌هايى كه در جنگ‌هاى صليبى شكست خوردند، هشت قرن صبر كردند تا كسى بيايد و بگويد: هان صلاح الدين! ما بازگشته‌ايم.
شرابى معتقد است كه اصلاح‌گران مسلمان، اختلاف دينى را بهانه‌اى براى بسيج توده‌ها بر ضد غرب قراردادند و كوشيدند تا با نيروى حافظه جمعى آنان بشورانند و جنگ‌هاى صليبى را يادآورى كنند و آن را ريشه دشمنى غرب نشان دهند. به هر روى در نگاه گروه‌هاى گسترده‌اى از عرب‌هاى مسلمان عامل دينى، عاملى مهم براى مبارزه با استعمار بود. »جريان اسلام‌گرا چه در شكل اصلاحى‌اش و چه در شكل محافظه‌كار و سياسى‌اش از زاويه‌اى ايدئولوژيك به تاريخ و غرب مى‌نگريست. از اين رو دشوار نيست كه اصلاح‌گرايان مسلمان را در قامت مدافعان اسلام در برابر تهاجم مسيحيان و يهوديان غربى ببينيم. اما شايسته توجه است كه مواضعى كه صليبى بودن جنگ‌هاى غرب با عرب‌ها را ابراز مى‌كند، در تلاش است تا از مفهوم تاريخى براى برانگيختن شور دينى ملت‌هاى مسلمان بهره‌گيرد. با اين حال مى‌دانيم كه اين دعوت در نسبت دادن ابعاد دينى به استمعار غربى، زياده روى كرده است.
استعمار غربى و به ويژه يهودى از نگاه هشام شرابى تنها اتفاقى خارجى يا واقعه‌اى تاريخى نبوده و بلكه حادثه‌اى مهم در زندگى شخص‌اش بوده است؛ به ويژه آن كه انواع استعمار و زشت‌ترين آنها كه استيطان بود بر كشورش رفته است. »استمعار براى من امرى حقيقى و محسوس بوده است. من از استعمار نفرت داشتم، چنان كه همه دوستانم نيز. امإ؛ف‌ف ت نفرت من از استعمار، افزون براين ريشه در تجربه شخصى‌ام به عنوان يك فلسطينى داشت.
اين كه شرابى وطن خود را مستعمره مى‌ديد در درونش احساس آميخته با نفرت و تلخى و ترس برمى‌انگيخت؛ احساسى كه خشونت استعمار و رفتارهاى غيرانسانى‌اش در برابر ملت‌هاى مستعمره پديد آورده بود. به ويژه آن كه سازوكارى كه استعمار / ديگرى، برضد عرب‌ها و ملت فلسطين، تروريسم بود. تروريسم كه از »ابزارهاى اساسى سيطره بر ديگران است، اختراعى اروپايى است و به اشكال مختلفش از آغاز عصر امپرياليسم، بر ملت‌هاى غير اروپايى اعمال شده است.
شرابى، با نقل برخى حوادث كه براى او و خانواده و هم وطنانش در فلسطين رخ داد، رنج‌هاى خود و آنان را به تصوير مى‌كشد. يك جا در بازگويى خاطره كوچ اجبارى خانواده‌اش از حيفا اشاره مى‌كند كه پدر بزرگش به سبب شوك ناشى از ترك خانه‌اش كه استعمارگران او را مجبور بدان كرده بودند، عقلش را از دست داده و پس از آن ديگر افراد پيرامون خود را نمى‌شناخته است. اما منزل پدربزرگم همچنان پابرجاست و خانواده‌اى يهودى در آن سكونت دارند.
با آن كه هشام شرابى از معركه درگيرى‌ها و جنايت عليه فلسطينى‌ها به دور بود، زيرا در شيكاگو به تحصيل دانشگاهى‌اش ادامه مى‌داد، اما اين بعد مكانى او را از كشيدن بار رنج و دردى كه نزديكان او در نتيجه ترور و شكنجه مى‌كشيدند، معاف نكرد: »در تابستان ١٩٤٨ در شيكاگو به سبب حوادثى كه در فلسطين به وقوع پيوست، حالت گرفتگى‌اى به من دست داد كه طى آن نتوانستم هيچ كارى كنم يا با هيچ كسى ملاقات كنم.
بعد روشنگرى تمدن غرب هيچ‌گاه نمى‌تواند اعمال تروريستى امپرياليسم غرب را كه بعد انسانى ملت‌هاى مستعمره را لگدكوب كرده و از نقض حقوق انسان‌ها و به ويژه فلسطينى‌ها چشم پوشيده، پنهان نگاه دارد. به ويژه آن كه »روشنگرى، بُعد مثبت امپرياليسم اروپايى است، اما اين چه روشنگرى‌اى است كه مبتنى بر سوء استفاده و تروريسم است؟! واقعيت اين است كه اين دو وجه درهم آميخته مى‌شوند تا سيطره اروپايى را در طبقه نظام‌هاى خشن و ويران‌گرى قرار دهند كه فانون و سيزير از آن سخن گفته‌اند. زيرا اين نظام سلطه و سيطره پياده نمى‌شود، مگر آن كه منطق غيرانسانى‌اش را در حد اعلا در پى آن ببينيم.
بهره‌كشى، غالباً با استعمار رابطه مستقيم دارد و بلكه استعمار، زمانى استعمار است كه بهره‌كشى را هدف نخست خود قرار داده باشد. زيرا استمعار با هر دو نوع آشكار و پنهانش، تنها در پى تثبيت مراعات منافع غرب و سيطره بر بيش‌ترين حد ممكن از سرزمين مستعمره به هدف استثمار (بهره‌كشى) و سلطه بر منابع آن است. از اين رو در نگاه شرابى، استعمار در رديف استثمار است.
هشام شرابى از وضعيتى كه جوامع غربى به آن دست يافته‌اند احساس نفرت مى‌كند، زيرا اگرچه اين جوامع به سطح تمدنى و مادى اى دست يافته‌اند و به بالاترين سطوح زندگى دست يافته‌اند، اما نيروهاى مادى‌اش را براى ايجاد نظام اجتماعى و اقتصادى‌اى كه همچنان بر استثمار و سركوب انسان است، به كار گرفته است: »غرب مدرن، مبتنى بر خشونت و استثمار است و آلوده به خون؛ و اگر غرب را با حجم كشتار و و يرانى‌اى كه در عصر ما مرتكب شده است، بسنجيم، آن را وحشى‌تر و سرگردان‌تر از هر جامعه‌اى در تاريخ بشرى خواهيم يافت.«
زيرا غرب به ويژه در تعامل با عرب‌ها به اصولى كه خود پايه‌گذارى كرده و در جوامع غربى اعمال مى‌شود، وفادار نمانده است. صهيونيست‌ها در سايه حمايت غرب، روز به روز دايره حضور خود را در شهرك‌ها گسترش مى‌دهند و زمين‌هاى مردم فلسطينى را مصادره مى‌كنند و هركس در برابر آنان بايستد خود و خانواده‌اش را در معرض شكنجه و اهانت و قتل قرار داده است: »هم وطنان من پناهجو شدند؛ ملت من بى‌وطن شد؛ بى‌پناه شد، يهوديان، به اشغال منازل مسكونى اكتفا نكردند و خانه‌هاى خدا را هم هتك كردند و به مقدسات و نمادهاى دينى تجاوز مى‌كردند و در نتيجه مساجد از پرستندگان خدا خالى شد؛ هنوز هم مسجد جامعى كه من نخستين دروس قرآن را در آن فرا گرفتم، پابرجاست، اما شيخ، تركش گفته و آن مسجد، متروك مانده است.
خاطرات تلخ گذشته، روان هشام شرابى را به شدت مى‌آزرد، زيرا وى نمى‌توانست سال‌هاى متمادى سركوب و وحشت را كه در بالاترين حد ممكن از سوى استعمارگران اعمال مى‌شد، فراموش كند.
وضعيت جهان عرب، زمانى كه غرب استعمارگر وارد آن شد، در همه سطوح متفاوت بود. عرب‌ها تحت سلطه امپراطورى عثمانى كه ماليات‌هاى سنگينى بر آنان وضع كرده و حاكمان ستمگر را به جانشان انداخته بود، به شدت آزرده بودند، اروپاييان، زمينه را براى ورود به نام رهايى بخشيدن مردم از دست »مرد بيمار« مناسب ديدند، اما به زودى رسالت مرد سه چهره (غرب) آشكار شد؛ فاتح مسلح، مبشر (مبلّغ مسيحيت) و در جست‌وجوى ثروت. و بى‌ترديد برپايى حكومت‌هاى استعمارى و شبه استعمارى در پايان قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، جايگاه زعماى قبايل و خانواده‌هاى تاجر سنتى را تثبيت كرد. غرب به جاى اين كه به حمايت از مردم منطقه بپردازد كه به همين بهانه وارد شده بود. در جهت تثبيت مظاهر ضعف و اختلال اوضاع كوشيد.
تهاجم اروپا به جهان عرب، تهاجمى مادى بود كه با آن، غرب، همه ادعاهاى تمدنى‌اش را كه در آزادى و برابرى و حقوق بشر و دموكراسى نمود يافته بود، به فراموشى سپرد.

٣. نتايج استعمارى
اما مهم‌ترين نتايج استعمار و امپرياليسم غرب، چه بود؟ استعمار مستقيم و امپرياليسم نتايجى فورى و نتايجى دراز مدت داشته‌اند. كه نتايج دراز مدت آنها هنوز هم امتداد دارد و از نتايج فورى عميق‌ترند. ساكنان اصلى منطقه در نظر استعمارگران فرانسوى و ايتاليايى و صهيونيست، تنها گردنه‌اى سخت برسر تحقق پروژه‌هاى استعمارى‌اشان به شمار مى‌آمدند و در هر حال رفتار با آنان، بدون كوچك‌ترين توجهى به حقوق انسانى يا قومى و يا احكام قانون بود.
هشام شرابى ميان كشورهاى مستعمره و شبه مستعمره تفاوت مى‌نهد، زيرا شيوه استعمار آن دو يكسان نبوده است. وى تأكيد مى‌كند كه كشورهاى مستعمره بيشتر از شبه مستعمرات مورد چپاول و استثمار قرار گرفتند زيرا كشورى كه در معرض استيطان (وطن‌گزينى اشغال‌گران) قرار مى‌گرفت، با بى‌رحمانه‌ترين رفتارهاى تروريستى مواجه مى‌شد كه هدفش بيرون آوردن زمين از چنگ صاحبانش و الحاق آن به اراضى اشغالى بود. استثمار در كشورهاى مستعمره از دو عنصر تشكيل مى‌شد:
نخست، استيلا بر سرزمين و دوم گرفتن حق مالكيت از ساكنان اصلى. اما در كشورهاى شبه مستقل، اين فرآيند به صورت غيرمستقيم انجام مى‌شد؛ با معاهدات تجارى يا فشارهاى سياسى و يا ديپلماسى توپخانه‌اى.
اما ره‌آورد ديگر استعمار از ديدگاه شرابى، تثبيت ساختار نظام قبيله‌اى و تعميق شكاف ميان تجار و زعماى قبايل از يك سو و ديگر شهروندان از سوى ديگر بود. استعمار با اين شگرد از شكل‌گيرى مخالفت طبقه مسلط جلوگيرى و بلكه حمايت آن را جلب كرد و جامعه عربى را در ميان عقب‌ماندگى‌اش كه سبب آن تضادفراگير طبقاتى بود رها كرد. اين وضعيت ساختار سنتى قدرت را از طريق تثبيت مالكيت در دايره زعماى قبايل و چهره‌هاى سرشناس تسهيل كرد و در تمام كشورهاى مستعمره كه تن به سلطه بيگانه داده بودند، طبقه‌اى برتر پديد آورد.
مقوله »ديگرى« كاربست‌هاى فراوان و دلالت‌هاى متعددى يافته است. در متون عربى اسلامى قديمى، در تعبير از رابطه مسلمان با پيروان ديگر اديان مانند يهودى و مسيحى و... از اين اصطلاح بهره گرفته شده است اصطلاح »ديگرى« گوياى اختلاف دينى ايدئولوژيك است و اساساً اين واژه افاده معناى اختلاف و تفاوت را مى‌كند. از اين رو سخن از ديگرى ضرورتاً اشاره به موجوديتى متفاوت از خود و دور از برابرى و هم ذات پندارى دارد و همين اشارت است كه دو گانه من ديگرى يا خود ديگرى را پديد مى‌آورد. غرب اما نسبت به شخصيت و خود عربى اسلامى، فراوان در جاى ديگرى نشانده مى‌شود.
اما هشام شرابى به مفهوم غرب به عنوان ديگرى، چگونه مى‌نگرد؟ و از ديد وى ماهيت رابطه ميان شخصيت عربى اسلامى و غرب، يعنى دو طرف اين دوگانه چيست ؟
شرابى در كتاب المثقفون العرب و الغرب (روشنفكران عرب و غرب) پس از طبقه بندى و نقد و بررسى مواضع روشنفكران عرب نسبت به غرب نتيجه مى‌گيرد كه نه سكولارها و نه اسلام گرايان، هيچ كدام در مواضع خود واقع نگر نبوده‌اند و نگره اشان به غرب غالباً تحت سيطره‌ايدئولوژى‌ها و منافعشان بوده است. از اين رو وى بر آن است كه هيچ كدام از اين دو جريان عمده موفق به تاسيس نگره‌اى انتقادى يا تحليلى به معناى درستش نشده‌اند؛ نگره‌اى كه حلى روشن و عملى براى مشكلات هويت و تاريخ و غرب ارائه كند.
ماهيت رابطه ديگرى با من

الف: ديگرى ستيزه جو (دشمن)
غرب در نوشته‌هاى هشام شرابى، »دشمن شرق« جلوه مى‌كند. اين دشمنى هم تنها در صبغه استعمارى غرب كه علائم اوليه آن در چشم شرقيان بوده، متوقف نمى‌شود و به ژرف‌ترين آثار غرب در سطح روانى و تمدنى امتداد مى‌يابد.
اما چه رفتارها و نمودهايى از غرب سرزده است كه مهم‌ترين نشانه‌هاى دشمنى غرب را نسبت به شرق بازگو مى‌كند؟
هشام شرابى اين ادعا را رد مى‌كندكه آزادى سياسى‌اى كه كشورهاى عربى پس از استقلال سياسى اشان از دولت‌هاى غربى به دست آورده‌اند نشانه رهايى عرب‌ها از سلطه غرب است و بلكه تاكيد مى‌كند كه »اگر بعد مادى را در سطوح نظامى و سياسى و اقتصادى مبنا قرار دهيم درخواهيم يافت كه تاريخ جديد ما با همه نقاط منفى و مثبتش، به صورت مستقيم يا غير مستقيم، دست ساخته غرب است.
غرب با هژمونى مادى و قدرت تكنولوژيكى‌اش، نماد، نيروهاى مسلطى شده كه وضعيت »من« عقب مانده اقتصادى و ناتوان مادى در دايره وابستگى را رقم زده به گونه‌اى آزادى اين »من« را فلج و حركتش را در خارج از چهار چوب‌هاى ترسيم شده (از سوى غرب) به شكست كشانده است و وابستگى بر مجموعه نظام‌هاى اقتصادى و اجتماعى و سياسى و فرهنگى عرب‌ها سايه افكنده و روندى فزاينده داردو پويايى و آزادى آنان را مى‌مكد.
شرابى با نظريه اقتصادى ماركس و ماكس و بر هم داستان است كه بر اين باورند كه نوسازى، بدون دست يابى به مرحله سرمايه دارى ناممكن است و دوره سرمايه دارى، دوره‌اى ناگزير از دوران‌هاى تكامل جامعه است و سرمايه دارى با صبغه انقلابى اش در نزد ماركس و يا صبغه عقلانى اش در نزد ماكس و بربه جايگزينى ساختارهاى جديد در جاى ساختارهاى سنتى مى‌انجامد.
شكوفايى سرمايه دارى در غرب، در پدپد آمدن دگرگونى فراگير سهيم بوده است؛ اما جوامع عربى نتوانسته‌اند به مرحله سرمايه دارى برسند و اين وضع افزون بر اسباب و عوامل داخلى اى كه دارد، عوامل خارجى هم داشته است و آن تحميل سلطه اقتصادى اروپا بر جوامع عربى است، كه هدف يگانه آن تامين منافع غرب بوده است. در نتيجه چنين تحميلى، سرمايه دارى وابسته در جوامع عربى شكل گرفت. بنا براين سيطره غرب به عنوان مركزى صنعتى در نظام سرمايه دارى، سبب شد تا غرب، ديگر كشورها را صرفاً پيرامونى حاشيه‌اى در شمار آورد. و بدين گونه چالش ميان دو طرف به سود غرب رقم خورد. شكل گرفت. زيرا طرفى كه تحت سلطه و سيطره قرار گرفت، براى تشكيل نظامى جهانى كه در آن رابطه‌اى برابر ميان »من« و »ديگرى« برقرار مى‌شد، وارد رابطه‌اى ناشناخته با غرب شد. اگر اين رابطه برابر مى‌بود توسعه‌طلبى سرمايه دارى را متوقف و قانون بهره كشى (استثمار) را كه لازمه رونق سرمايه دارى جهانى است، باطل مى‌كرد. پيام‌هاى اقتصادى سرمايه‌اى حاشيه‌اى در كشورهاى عربى، ساختار اجتماعى اى را با خود آوردند كه را وابستگى و عقب ماندگى را تثبيت مى‌كرد و كليدهاى قدرت را به چنگ مى‌گرفت. شرابى، نام اين طبقه اجتماعى را »خرده بورژوازى« مى‌نامد و بر آن است كه اين طبقه از سويى زاييده نظام پدر سالار و از سوى ديگر زاييده نشانه‌هاى ظهور طبقه بورژوازى تمام عيار را دارد و نه طبقه كارگر حقيقى را. بلكه طبقه‌اى بدقواره است كه بخشى از ويژگى‌هاى اين و آن را با هم دارد. زيرا از اداى وظايف بورژوازى سنتى (توسعه اقتصادى سرمايه دارى) و وظايف پرولتارياى سنتى (دگرگونى ريشه‌اى) به يك اندازه ناتوان است و وابستگى و امپرياليسم، مانع رشد و شكوفايى اين دو طبقه شده‌اند.
با توجه به فراهم نبودن شرايط مناسب براى شكل‌گيرى و رشد بورژوازى به گونه‌اى همانند بورژوازى‌غربى خرده بورژوازى نقشى را بازى كرد كه به بسط سلطه‌اش بركرسى قدرت و ايجاد مانع بر سر توسعه اقتصادى انجاميد. در نتيجه بورژوازى، كاركرد و كار آمدى اش را از دست داد و تحت سركوب قرار گرفت؛ چنان كه طبقه كارگر هم كنترل شد. اين وضعيت در نگاه شرابى، حركت مدرنيته درونى را متوقف كرد و بلكه »شعله‌هاى انقلاب فرو مرد و جنبش وحدت عربى باز ايستاد و هم چنين جهان عرب در شكل نظام‌هاى فروبسته و متنازع خرد شد و فرو پاشيد و جنبش تغيير خواهى و توسعه اقتصادى به مانع برخورد.«
خرده بورژوازى محصول اجتماعى طبيعى هژمونى اى بود كه نيروهاى غربى تحميل كردند. اين نيروها كوشيدند تا عرب‌ها را از روند نوزايى كنار بزنند و همين وضع سبب شد تا آنان به چاله مدرنيراسيون (نوسازى) بيفتند و از روند مدرنيته (نوگرايى) عقب بمانند.
از اين رو خرده بورژوازى همان نقشى را ادا كرد كه امپرياليسم در دوران استعمار با تثبيت نظام پدر سالار و پذيرش ساختار پدر سالارى جديد كه خرده بورژواها را به قدرت رسانده ادا كرد.
شرابى، وابستگى خود را به بورژوازى انكار نمى‌كند و ياد مى‌كند از اين كه در خانواده‌اى ثروتمند بزرگ شده كه از رفاه برخوردار بوده، و فرصت تحصيل در دانشگاه امريكايى بيروت را برايش فراهم كرده است. چرا كه تمام دانشجويان دانشگاه امريكايى بيروت از طبقه ثروتمند و يا دست كم طبقه متوسط بودند. ما در ميان ده‌ها هزار جوان هم نسل ملت خود، از آن گروه انگشت شمارى بوديم كه امكان كسب دانش و فرهنگ عالى را يافته بودند. ما عادت كرده بوديم كه در خانه‌هاى بزرگ سكونت كنيم و از زندگى، همان گونه كه دلمان مى‌خواهد برخوردار باشيم؛ چنان كه معناى محروميت را هم نمى‌دانستيم، گويى كه خوشبختى حق طبيعى ماست. از كودكى ياد گرفته بوديم تا با عينكى ويژه به فقرا بنگريم. گويى كه فقر نيز بخشى از زندگى ما ولى بيرون از دايره آن است؛ همانند كوخ و كپرهاى پراكنده‌اى كه پيرامون محله‌هاى شيك ما وجود داشت. گويى فقرا، انسان‌هاى بيچاره‌اى هستند كه ما به آنان سركشى مى‌كنيم و از فقرشان دردمند مى‌شويم، اما آنان به جهانى ديگر تعلق دارند.
شرابى از انتقاد خرده بورژوازى آن هم با زبانى تمسخرآميز باز نمى‌ايستدو در مقام روشنفكرى كه سستى ارزش‌هاى بنيادين اين طبقه را دريافته است مى‌گويد: مهم‌ترين ارزش‌ها در زندگى طبقه اجتماعى اى كه من بدان تعلق داشتم، جايگاه اجتماعى و نام خانواده و كرم تظاهرآميز در مقابل مهمان بود.
به اين ترتيب، آن نقشى كه بورژوازى سنتى (كلاسيك) در غرب ادا اكرد و خود محرك توسعه اقتصادى سرمايه دارى شد در اين طرف، منتفى بود. خرده بورژوازى جوامع عربى، مبتنى بر وابستگى و عدم رونق و بالندگى اجتماعى و فكرى و مانعى بر سر راه توسعه بوده و بلكه كاركردها و امتيازات خرده بورژوازى كلاسيك را نابود كرده. رفتار عداوت‌آميز غرب نسبت به جوامع عربى، در حد تحميل وابستگى اقتصادى و اجتماعى محدود نشد و به تحميل خود باختگى فكرى و فرهنگى بر آنان از راه ترسيم سينمايى تيره از عرب‌ها امتداد يافت. غرب در يافته بود كه تا زمانى كه يك ملت، فرهنگ و تمدنش را كه نماد شخصيت و استقلالش است، حفظ كند،نمى‌توان بر آن سلطه يافت از اين رو غرب كوشيد تا فرهنگ عربى را به حاشيه براند و انديشه و آگاهى تمدنى اشان را تهيدست كند. اين سياست غرب منجر به ظهور »موضع نژاد پرستانه فزاينده‌اى نسبت به عرب‌ها در اروپا و امريكاى شمالى و تحقير فرهنگى همه عناصر عربى و اسلامى شد. اكنون جاى طرح اين پرسش است كه چرا از ميان تمام ملت‌ها و فرهنگ‌هاى جهان ،تنها عرب‌ها و مسلمانان با اين هجوم نژاد پرستانه سنگين رويارو هستند؟
شابسته گفتن است كه هشام شرابى در مطالعات خود در باب رابطه غرب با شرق جديد از شرق‌شناسى غفلت ورزيده است ادوارد سعيد بر آن است كه شرق‌شناسى شيوه‌اى از انديشيدن است كه مبتنى بر تبعيض هستى شناختى (آنتولوژيك) و معرفتى (اپيستمولوژيك) ميان شرق و غرب است. و به اختصار از نگاه از ادوارد سعيد - شرق‌شناسى شيوه‌اى غربى براى سلطه و سيطره غرب بر شرق و به فرزندى گرفتن آن و در اختيار گرفتن حاكميت بر آن است.
به هر روى غالب پژوهش‌ها و مطالعات غربى پيرامون شرق زير سلطه ايدئولوژى‌هاى غربى‌اى است كه شرق را نه آن گونه كه هست بلكه آن گونه كه غرب مى‌خواهد باشد، شكل مى‌دهد. از اين رو مطالعات شرق شناختى به مؤلفه‌هاى عينى علمى چندان توجه نداشته و مبتنى بر بى طرفى نبوده است. بلكه به خواسته‌هاى نيروهاى سياسى اروپايى تن در داده است و به تعبير ديگر شرق به سبب شرق‌شناسى، موضوعى آزاد براى انديشيدن يا عمل نبوده است. اين بدان معنا نيست كه شرق‌شناسى به تنهايى آنچه را كه مى‌توان درباره شرق گفت، مى‌برد و مى‌دوزد، بلكه شبكه‌اى از منافع كلى را شكل مى‌دهد كه تاثيرش را به گونه‌اى كه در رفتن از آن امكان ندارد در هر مناسبتى كه بحث پيرامون اين موجود عجيب (شرق) است، اعمال مى‌كند.
به اين ترتيب، شرق‌شناسى برخى شرق شناسان غربى از علمى براى مطالعه شرق به ابزارى براى نفى هويت عرب‌ها و توليدات نو آورانه و مشاركت‌شان در ساختن تمدن بشرى تبديل شده و آنان بر ترسيم سيمايى ناتوان، از شرقى پافشارى مى‌كنند؛ چنين تصويرى، بازتاب طرف كشى عمدى تا حد سوء نيست ارادى و اهداف غير علنى شده است.
شرق‌شناسى از آن رو كه علمى است كه شرق را موضوع مطالعه و غرب را فاعل مطالعه قرار مى‌دهد، فراهم آورنده صيغه و صيفه استعلايى غرب است كه شرق را از آن زاويه‌اى كه خواسته است، مورد مطالعه قرار داده و برآيند آن پژوهش‌هاى شرق شناختى است كه هدفش، اسارت ملت‌هاى شرق و عرب و قرار دادن آنها تحت قيموميت خويش است؛ البته قيمومتى متفاوت از استعمار مادى؛ اين استعمار جديد، استعمار ذهنى فكرى است كه شرق را از انسانيتش منتزع مى‌كندو آن را چونان موجودى ارگانيك كه به موجودات طبيعى جامد يا در بالاترين ارزشيابى به موجودى زنده شبيه‌تر است كه نه فكرى دارد و نه علمى؛ با انسانيتى مسلوب، مانند سنگ‌ها كه محل تجمع جادو و دين و خرافات و اوهام و تاريكى پرستش گاه‌ها و تعويزهاى روحانيون است.
بنابراين، شرق‌شناسى از اين زاويه، گوياى دشمنى فكرى با مجموع شرق و به ويژه عرب‌ها است. اين بدان معناست كه نزاع عرب‌ها با غرب‌ها با پايان استعمار مستقيم پايان نيافته است. زيرا جنگ، تنها با شمشير نيست بلكه با احكام و تحليل اخبار و گفتمان‌ها؛ با انواع مختلفش نيز هست. اين جنگ جنگى مخفيانه است.
واقع بينى پاره‌اى شرق شناسان هر اندازه كه باشد، باز نمى‌توان از هجوم عداوت‌آميزى كه غرب به شرق آورده است، تعامل ورزيد و نمى‌توان به پاى بندى شرق شناسان به بى طرفى در نوشته هايشان يقين يافت. »اين از آن رو است كه هيچ كس راهى براى جدا كردن پژوهشگر از شرايط زندگى اش و از اين حقيقت كه او به طبقه‌اى وابسته و به عقيده‌اى دلبسته و در جايگاه اجتماعى‌اى نشسته و از صرف آثار عضويتش در يك جامعه راهى و روشى ابتكار نكرده است.
غرب با تاسيس شرق‌شناسى بيش از آن كه در پى فهم فرهنگ و تمدن مردم شرق باشد، در پى تحريف سيماى ملل شرق و تمدنشان و متهم كردنشان به بدويت و تروريستى ناميدن تلاش‌هاى آزادى بخشانه اشان بوده است، زيرا غرب براى مبارزه با شرق، ابزارهاى مادى را به كنار نهاده و به جاى آنها، ابزارهاى غير مستقيم را به كار گرفته كه شرق را براى هميشه، وابسته نگه مى‌دارد. با چنين وضعى شرق هيچ گاه نخواهد توانست از موضعى برابر با غرب تعامل برقرار كند. اين وابستگى، شرق را وادار مى‌كند به فرمان ديگران گوش سپارد با اين حال بايد گفت كه اوضاع كنونى جهان عرب تنها زاييده تلاش ديگران نيست، بلكه هم چنين زاييده وضعيت درونى جهان عرب است كه آن را آماده پذيرش خواسته‌هاى غرب كرده است، زيرا عرب‌ها عادت كرده‌اند كه از پذيرش مسئوليت خطاها و بد رفتارى‌هاى خود شانه خالى كنند و تمام آن را بر دوش ديگران بيفكنند و عيوب خود را با ادعاى دخالت مستمر غرب و مانع تراشى غرب بر سر شكوفايى نوزايى اشان توجيه كنند. اين روحيه راه را براى عرب‌ها باز كرد تا بحران را نه داخلى بلكه خارجى معرفى كنند. اين توجيهات و توجيه‌گرى‌ها سبب شد تا عرب‌ها به طور عموم و روشنفكران به طور خاص از اداى نقش خود در بازگويى هجوم مغرضانه غرب شانه خالى كنند.
با مركزيت ديگرى و افزايش احساس نقص در »من« :مركزيت غربى زاييده دو عامل اساسى است: عامل نخست، احساس خود برترى مليتى در ديگرى در نتيجه پيشرفت مادى اى كه سلطه بر حوزه‌هاى مختلف زندگى و تغيير مؤلفه‌هايش را برايش فراهم كرد و عامل دوم برآيند شيفتگى و جذب »من« به تمدن غرب و شگفت زدگى اش از مفاهيم جديد و نگره‌هاى متفاوتش است.
مركزيت غربى، اقدام به توليد انبوهى از ايده‌ها در حوزه احساسى مشخصى مى‌كند كه به تشكيل گروهى از انگاره‌هاى متصلب مى‌انجامد. اين انگاره‌هاى متصلب، شخصيت انديشنده و فراورده‌هاى فرهنگى او را با استناد به مفهومى مشخص از هويت كه ثبات و تداوم و تطابق، اركان آن هستند، به عنوان شخصيت و ذات برتر معرفى مى‌كند، به گونه‌اى كه اين ذات، در هر كارى مرجعيت و اعتبار دارد؛ چه در كشف ابعاد خويش چه در شناخت ديگرى، اين كار البته به تمركز بر توليد ذاتى سر اسر بى عيب و نقص و عارى از شائبه‌هاى تاريخى اكتفا نمى‌كند، بلكه ناگزير بايد اين مرحله، به مرحله ديگرى منجر شود كه آن هم توليد چهره‌اى مشوه از ديگرى است و اين روى ديگر اين مركز گرايى غربى است.
نتيجه مركز گرايى غرب اين است كه رابطه‌اى يك سويه و طرد گراميان »من« و »ديگرى« شكل بگيرد، رابطه استعلايى كه به »ديگرى« احساس برترى نژادى و فرد اعلا بودن بدهد و به او اعتماد به نفس بخشد و به موازات اين، به او در خوار شمردن غير اروپاييان كمك كند، اين رابطه‌اى است كه به غرب امكان مى‌دهد تا ايدئولوژى برده‌دارى را مبناى عمل خود قرار دهد كه به بهانه تطهير ديگرى از پستى ايكه به او چسبيده است، به ترور او دست مى‌زند شرابى مى‌گويد: قابل توجه است كه اگر باور به برترى فرهنگى و نژادى اروپا نبود كه اروپا و اروپاييان را در مركز دنيايى محاصره شده با فرهنگ‌هاى پس مانده و ملل بدوى و منحط مى‌نشاند، تداوم اين ترور ناممكن مى‌بود. مركز گرايى اروپايى غربى در گوهر خويش، مشتمل بر نژاد آگاهى اى در برابر نژادهاى رنگى ديگر است و افسانه قدرت خويش را باور دارد. شرابى به ويژه در كتاب آتش و خاكستر (الجمر و الرماد) تاكيد مى‌كند كه رفتارهاى تحقيرآميز استعمارى در برابر عرب استعمار شده ناشى از خود شيفتگى نژادى و رغبت به ارضاى تمايلات عداوت‌آميز نهفته در درون استمعارگر نسبت به ملت‌هاى استعمار شده است. شرابى به پاره‌اى از اتفاقات كه براى خودش و يا دوستانش رخ داده، اشاره مى‌كند، از اين دست است شرح ماجراى خودش با افسر فرانسوى اى كه او را به جاسوسى متهم كرد.
آنگاه پشت تريبون ايستادم و دستم را روى ديوار گذاشتم و ساق يك پايم را پشت پاى ديگر گذاشتم، همان‌گونه كه فردى روى بالكن ايستاده و خيابان را زير نظر مى‌گيرد. ناگهان صداى افسر پليس را شنيدم. راست بايست اى كثيف! فكر مى‌كنى الان كجإ؛ف‌ف ت ايستاده‌اى؟
و ناخود آگاه راست ايستادم؛ همان گونه كه سربازان هنگام دريافت اوامر مافوقشان. قلبم به سرعت مى‌زد عرق از پيشانيم سرازير شد. چنان وحشت كردم كه دربرابر اين اجنبى احساس كردم حقير هستم. سر خورده بيرون زدم، نزديك بود اشك از چشمانم سرازير شود؛ خجالت زده و خشمگين بودم. اين فرانسوى به من توهين كرده بود؟ يكى از اهداف مركز گرايى غربى، دعوت به هم‌ذاتى ديگر تمدن‌ها و ذوب شدنشان در تمدن غرب به عنوان تمدن برتر است. اين به معناى آن است مركز گرايى غربى، حامل ايدئولوژى نابود سازى خاص گرايى و تفاوت و تثبيت گرايش اروپايى جهانى با حفظ برترى نژاد سفيد است »و اين مفهوم مركز گرايى« مى‌خواهد هرآنچه را كه غربى نيست به كنار زند و به خارج از گردونه تاريخى اى بكشاند كه غرب، مركز آن شده است.
تطابق و هم‌ذاتى فرهنگى، تفاوت و غناى فرهنگ‌ها را نفى مى‌كند و فرصت استفاده از يكديگر را در فضاى به دور از طرد و حاشيه رانى نابود مى‌كند به اين ترتيب هدف مركز گرايى غربى، يكپارچه ساختن بشريت از راه الحاق تمام تمدن‌هاى ديگر به تمدن اروپايى و در نتيجه نابود ساختن تمدن‌هاى مختلف ديگر است. و خطر اين پروژه آن است كه مجوز منطقى توسعه‌طلبى غربى و اشغال جهان و نابود سازى تمدن‌ها و گاه نابود سازى كامل برخى از ملت‌ها را فراهم مى‌سازند. در برابر خود بزرگ بينى اى كه »ديگرى« در برابر ديگر ملت‌ها دارد، »من« نيز به شيوه مستقيم يا غير مستقيم در حمايت از اين مركز گرايى مشاركت داشته است، زيرا برترى ديگرى غربى را پذيرفته و به شيوه‌هاى سلبى جذب تمدن آن شده و سعى در تقليد و پيروى از آن داشته است. و سبب شده تا او براى هضم شدن كامل در غرب و تطابق كلى با آن بكوشد. و از آغاز رابطه ما با غرب، ما از احساس نقص در برابر هر آنچه غربى است، رنج مى‌بريم. همچنان تا امروز، در زندگى روزانه امان، سبك‌ها و الگوهايى از عمل و انديشه و رفتار را از غرب بر مى‌گيريم، بى آن كه حساب و كتاب و ارزيابى كنيم. پذيرش بى‌پرسش آنها، صرفاً براى اين است كه منشاشان امريكايى يا اروپايى است.
برترى مادى اى كه ديگرى به چنگ آورده و تفاوت موازنه قوا به سود غرب مسلط سياسى اقتصادى و نظامى و دامن گسترى فرهنگى اش، »من« عرب را واداشته تا خصوصيات فرهنگى اش را پنهان كند و به هم ذاتى با ديگرى و نابود سازى خود ابداعى و بسندگى به نقل و ترجمه و مصرف ابداعات ديگران روى آورد تا جايى كه اين رابطه به رابطه ابداع كننده با مصرف كننده تبديل شده است. اين وضعيت به غرب اجازه داده تا »منشا هر چيز ارزش‌مند و برتر و بلند شود و كار ما هم به جايى رسيده كه غربى را داراى فطرتى متفاوت از فطرت خود و ديگر انسان‌ها بدانيم«.
خود كم بينى »من« دو گونه واكنش داشته است: نخست شيفتگى كامل تا درجه حقير شمردن خويش و محكوم دانستن گرايش تمدنى غير غربى اش، كه در تلاش براى ظاهر شدن در حد و اندازه برابرى با غرب و مباهات به پذيرش ارزش‌ها و الگوهاى غرب و تلاش براى ايجاد پيوندى كه ما را به غرب ربط دهد و بخشى از آن قرار دهد تجلى يافته است. در حالى غافل از آن هستيم كه غرب كه ارزش‌هاى آزادى و دموكراسى را در درون خود و با مردم خود در حد بالايى رعايت مى‌كند، زشت‌ترين انواع چپاول و تارو مار كردن ملت‌هاى ديگر را دنبال مى‌كند. »زيرا غرب براى ما ارزش انسان هايى داراى امنيت و منافع و اهدافى را قائل نيست و هزينه‌اى كه ما براى تامين منافع غرب و شكوفايى آن پرداخته‌ايم، بيچارگى و بدبختى و پس ماندگى‌مان بوده است«.
اما واكنشى كه احساس نقص ما را نشان مى‌دهد، منت گزارى »من« بر »ديگرى« به خاطر مشاركت تمدن عربى - اسلامى در شكل‌گيرى تمدن غربى و تفاخر به اين است كه وضع كنونى غرب، استعاره‌اى از وضعيت شرق در گذشته است و روزى دوباره شرق آنچه را كه گم كرده، خواهد يافت. اين تصور برخى را به زياده روى و غلو در ياد كرد برترى تمدن اسلامى انداخته است، شرابى بر آن است كه اين گونه ادعاها، براى جبران احساس نقص در برابر ديگرى تفوق يافته است.
»اتو پيايى به شمار آوردن اسلام به مثابه پاسخى براى احساس كاستى بود. اسلام گرايى خود را فصل شكوهمند تازه‌اى در تاريخ ملت اسلام توصيف كرد و بر آن بود كه اگر اسلام دوباره به صحنه باز گردد، قدرت رويارويى با اروپا را خواهد داشت و حتى از حيث قدرت، اسلام مى‌تواند با اروپا برابر مى‌كند.«
به اين ترتيب شرابى معتقد است كه احساس كاستى در برابر ديگرى به تند روى در واكنش مى‌انجامد و ايستارها نيز به تبع اين تند روى، نادرست خواهد بود؛ زيرا اين واكنش‌ها يا جذب و هضم كامل در تمدن ديگرى و تلاش براى تقليد از آن است كه شگفت زدگى رشگ آلودى در برابر تمدن ديگرى پديد مى‌آورد و رابطه ميان دو طرف - به تعبير ابن خلدون - اقتداى مغلوب به غالب »در شعار و شيوه و ديگر احوال و اطوار خواهد بود و سبب اين امر آن است كه نفس آدمى همواره كمال را در كسى كه بر او غلبه يافته است مى‌جويد«. واكنش ديگر، ايستار ستيزى جويانه و دشمنانه‌اى است كه به دستاوردهاى »من« در گذشته، مفتخر و مباهى است، تا اين كه بدين وسيله وضعيتى برابر خلق كند كه او را يكى از طرف‌هاى تمدن جديد قرار مى‌دهد هيچ كدام از دو واكنش يادشده ياد شده، به نظر شرابى، به نگره‌اى روشن و ايستارى درست نمى‌انجامد. او به ضرورت رهايى از احساس و عقده نقص و دورى از سياست در برابر غرب فرا مى‌خواند. زيرا كلمه »دوستى« را تنها سياست‌مداران عرب و براى فرانسوى‌ها و اروپايى‌ها و يا امريكايى‌ها به كار مى‌برند، در حالى كه تعامل غربى‌ها با ما مبتنى بر منفعت است و همين امر است كه تلاش هايى همانند آنچه »گفت و گوى عربى« اروپايى ناميده مى‌شود به شكست مى‌انجامد؛ زيرا نگاه‌ها متفاوت است.«
هشام شرابى به دو مناسبت، غرب را تجربه كرده است؛ نخست براى درس و تحصيل علم، كه آرزوى آن را در سر مى‌پرورد. و دوم كه از روى ناچارى و براى جست و جوى مكان امن و گريز از قدرت بومى اى كه او را تحت پيگرد قرار داده بود.
سفر نخست شرابى به امريكا و به طور مشخص دانشگاه شيكاگو به هدف ادامه تحصيل و دريافت گواهى كارشناسى ارشد بود كه در نيمه ماه دسامبر ١٩٤٧ اتفاق افتاد. اين سفر شرابى را به مرحله تازه‌اى از زندگى وارد كرد؛ براى او اين سفر، سفر از نور به تاريكى بود؛ تاريكى وحشت و غربت و انزوا... همين كه آرزوى وى تحقق يافت، به زودى جاذبه‌اش را از دست داد. او به محض رسيدن به اتاق خود تمايل عجيبى به بازگشت يافت. شرابى مى‌گويد احساس وحشتى كردم كه مرا در بر گرفت. دلم نزديك بود منفجر شود، چيزى نمانده بود كه گريه‌ام بگيرد. مى‌خواهم به وطنم بر گردم؛ به خانواده‌ام؛ به حزبم كه پشت سرم رهايش كرده بودم.
اما شرابى با اين محيط جديد چگونه ارتباط برقرار كرد ؟
شرابى هيچ مناسبتى را براى بيان تاسف شديدش از سفر نخست خود از دست نمى‌گذارد، زيرا فلسطين را در حالى رها كرد كه دشمن اسرائيلى در كمينش نشسته بود. وى در همه كتاب هايش بخشى را در مقدمه يا متن به بيان عدم آگاهى كافى اش از وضعيت كشورش در آن زمان و چند و چون نزاعش با دشمن نداشت درباره فلسطين، يإ؛ جنوب غربى سوريه هيچ شك نداشتم كه قدرت نجات دادنش و زدودن خطر صيهونيست‌ها را داريم و بيش از آن يقين داشتم كه اسكندرون و كيليكيه را مى‌توانيم به آغوش وطن بر گردانيم و ملت عرب را يكپارچه كنيم. از اين رو وقتى كه در نيمه دسامبر ١٩٤٧ همراه رفيقم فايز صايغ سوار هواپيما شديم و به سوى امريكا رفتم، هيچ احساس گناه نكردم كه در اين لحظه سخت، كشور را ترك مى‌كنم. فلسطين نيازى به ما نداشت.
شرابى از اين هم پيشترمى رود و مى‌گويد در آن دوره، كشور ما نياز به كسانى داشت كه با انديشه و سخن از آن دفاع كند. اما جنگ و پيكار مسئوليت غير روشنفكران بود. كسانى كه در انقلاب ١٩٣٦ نبرد كردند و كسانى كه در آينده نبرد مى‌كنند، كشاورزانند ونياز به متخصص شدن در غرب ندارند. جايگاه طبيعى اشان همان جا بود؛ سر همان زمين، اما ما تحصيلكرده‌ها، جايمان جاى ديگرى است. ما در جبهه فكر و نبرد سخت عقل‌ها مبارزه مى‌كنيم. شرابى، ترك فلسطين را در حال مبارزه با دشمن، با عدم آگاهى كامل از حقيقت خطر صهيونيسم كه در كمينش بود و با شور ملى‌اش كه به وى اطمينان داده بود، حزب قومى اجتماعى سورى مى‌تواند كشور را نجات بخشد، توجيه مى‌كند. وى بر آن بود كه اين حزب، فلسطين را آزاد و اين ننگ را بر طرف مى‌كند.
زياده روى شرابى در توجيه سفر خود از يك سو بازتاب احساس گناه فزاينده‌اش از سوى ديگر تلاشى براى شانه خالى‌كردن از مسئوليت عدم مشاركت در دفاع از وطن و جاى خشك كردن در برج عاج امن خود در عرب است.